این قبرستان ، روزگاری متروک بود و من در این تابوت بزرگ ، غریب ! لیکن شب قبرگردی های قبرستانم ، مرده ای آشنا یافت که پیشتر از من ، به این متروک گاه تبعید شده بود !
تابوت بزرگ من ، اینجا ، زیر پای سگ های گرسنه زباله خور و تابوت کوچک هم قبر نشین ، کمی آنطرف تر ، زیر درخت های سبز و دید فاتحه خوانان !
هم قبرنشین میگوید از رضوان الهی و محمدی اش که به پای درستکاری اش در دنیای زندگان قسمتش نشد اما احساسش کرد !
گاه صدای خُرخُرهایش ، گوش سگهای ولگرد قبرستان را کر میکند و گاه در خواب نغمه زیبای آرامش را زمزمه میکند !
گاه چنان آرام میگیرد که شک میکنم که قلب فرسوده اش میزند ، اما با کمی تامل در خوابش یقین میکنم که هنوز ، صبح این قبرستان را خواهد دید .
هم قبرنشین در اوقات هم تابوتی ، صاحب تابوت را تنها نمیگذارد و پا به پا شاخه نور خاموش میکند !
هم قبرنشین آنقدر دوست داشتنی است که فاتحه خوانان ، چنان دست بر روی قبرش میگذارند و فشار میدهند که سنگ قبر به شکم باد کرده اش فشار می آورد و سنگ های فرش شده زیر بندش به مقعدش فرو میروند !
بی شک برای او نباید فاتحه خواند که او زنده وار، مرده است ! بر من فاتحه اش را خوان که از دستش روزی هزار بار میمیرم !
هم قبر نشین ساده و بی آزار من : رسول !
*******************
چشم نوشت 1 : خواب مردگان خفته را آشفته تر سازد .
چشم نوشت 2 : رضوان محمدی یه شخصیته !
چشم نوشت 3 :این هم یه آپ !
شک دارم که کامنت دونی رو باز بذارم ! اما باز میذارم ! زیاد انتظاری هم از همه ندارم !!
راستی نظر خصوصی ندارین البته تا اطلاع ثانوی !
آری ترسیده ام ! آنچنان ترسانم که چشمان خمارم ، خون و سینه و قلب دریده شده ، را می بیند ! آنچنان که چشمان خمارم ، نقش چشمان نعشه را به خود گرفته و خون ، لجن سبز رنگم را قرمز ، همچون لب رژ کشیده ، کرده ! آنچنان که قهوه ای خاک هم قرمز می نماید !
آنچنان ترسانم که رعشه دستانم در این کویرِ نقش بسته به خون گناهکاران ، چُنان دستانی بدون حفاظ در برابر برف های قرمز و خون آلود ، است ! دستانم از آنچه پیش خواهد آمد ، می لرزند !
آنچنان ترسانم که لب های سیاه و به رنگ انگشتانم ، بر خود می فشرند و سفید می شوند ! آری ترسیده ام ! بر کنج لبانم ، رتگ ترس ظاهر شده و لرزانند از آنچه خواهد شد ! آن ها هم فهمیده اند که بر زیر این خاک سرد توانا از بی زبانی اند !
آنچنان از ترس بر خود فشرده شده ام که خاک سرد و پوشیده شده ام ، می لرزند و خود را زلزله ای بی زلزله یافته اند ! آنچنان که درخت بی شاخه مزارم برگ های سستش را بر سنگ بی نوشته قبرم می ریزد !
لرزانم از گریه خاک سرد ، بر افکارم ! لرزانم از خوابی که زمین بر جسم بی محافظم ، دیده ! می ترسم از اشک مُردگان بر روزهای آینده ام ! می ترسم از مهتاب سردی که بر وجود سردم تابیده است ! می ترسم از گریه شیطانم ! می ترسم از قهقهه های شیطانی خداوند ! می ترسم از مصیبت در راه ! می ترسم ...
گوش هایم با خنده های شیطانی خداوند رو به ناتوانی است و ترسانم از ناتوانی گوشهایم !! می ترسم از مصیبت پوسیده شدن استخوان هایم ! می ترسم از پوسیدگی سالگردم ، قبل از سالگردم ! می ترسم از سالگردِ با مصیبتم ! سالگردم با پوسیدگی اش ، تکه های بدنم را به دانه های خاک تقدیم می کند !
بدن بی جانم را تو خواهی قبض کردن ، بانو !
می ترسم بانو ! بگذار تا کمی آسوده بخوابم ! بگذار تا کمی دیرتر بپوسم در سالگرد نگاهت ! ارباب ، مصیبتی برایم در راه است !
*****************
چشم نوشت 1: ... مردگان و خفتگان بیدارند و گریان ! اشک هایشان را پاک کن و بنواز بر من ...
چشم نوشت 2 : چشمانم پوسید و نیامدی ...
چشم نوشت 3 : دلم واسه صوت قیامت تنگ شده ...
چشم نوشت 4 : دارم درک میکنم ، وقت رفتنه ... می بینمش اونی رو که خیلی ها ندیده اند ، اونی که هرکی دید رفت !
چشم نوشت5 : دردش میسوزه و هیچ کس نمیفهمه ...
چشم نوشت 6 : تو جانم را بگیر ! و یا حداقل نکیرم باش !! منکرم بودی !!
چشم نوشت 7 : دلم تنگه ...
چشم نوشت 8: کامنت دونی این پست رو بستم !! امتحان نفرمایید ...
اگر نبودیم حلالمان کنید !!
بانو ، امروز هم همچون روزهای دیگر ، به انتظارت گذشت و نیامدی !فردا و فرداهایش هم به انتظارت عبور خواهند کرد و نخواهی آمد ! همچون دیروز و دیروزهایش که تنها حسرت فاتحهات را به امروز سپردند !
نازنین ، روزها در این قبرستان ، ذهنم در توهم حضورت سپری میشود و شبها با آرزویی خام ، به صبح بعد واگذار میشود !
بانو ، این روزها بدون تو حتی اشکها هم با من غریبی میکنند ، گویی نمیدانند که چگونه حلال شدند ! چه کسی میداند چه بر من گذشته جز تو و این اشکها ؟!!
بانو ، این روزها کوچهها و خیابانها هم به من چونانِ نابینایان نگاه میکنند !و یادشان نیست که من خود، بیناییم را در همینان برایت دادهام ! چه کسی میداند چه بر من گذشته ، جز تو این کوچهها ؟!!
بانو ، این روزها جمکران هم بدون تو دیگر جمکران نیست و بوی همان خشت و گِل را میدهد ! دلش برایت تنگ است ارباب ! چه کسی میداند چه بر من گذشته جز تو این جمکران ؟!!
بیوفا ، ماههاست که قصر زیبایت را از قبر محکوم به سکونِ من دور میکنی ! امید این قبرستان به نفس گرم توست و بعد از دوری تو زمستان آنرا فراگرفته !
نازنین ، ماههاست که با دیدن چادرت بر سر هرکس خیره میشوم تا تو را ببینم ! ماههاست که تشابهات را در صورت نامعصومها میجویم و شبها به یاد معصومیتت همه تشابهها را خط میزنم ! ماههاست که هرروز قاصدکم از کوی آرام و پرنعمتت خبر میآورد ! ماههاست که چشمان سرخم ، اربابش را ندیده است ! ماههاست که غریبهام !
بانو ، ای که وجود زردم ، فدای چشمان سیاهت شود ! ای که تمام خاک تنم ، قربات صافی و صداقتت شود ! ای که چشمان کاسه خونم به انتظارت ، لبریز گشته ! تو را قسم میدهم ! اگر روزی ، بعد از پوسیده شدن استخوانهایم ، بر بالین قبرِ بینوشتهام ، آمدی ، بخند که ناراحتیات قبرستانم را آتش میزند !
ارباب ، تنها یک نگاه از چشمانت میخواهم و نه فاتحه از لبانت ! تنها دقیقهای برای عمری !
بانو ، اگر آمدی آهسته برگرد که قبرستان ویرانم در پی قدمهایت آبادی شود ! تنها دقیقهای !
*************************
چشم نوشت١: ... مُردگان بیدارند ، بر من بنواز ...
چشم نوشت٢: آی اربــــاب ، دلــم آتـــــــــیش گرفته ...
چشم نوشت٣ : قبول دارم که در بعضی شرایط خاص نباید نوشت و در صورت نوشتن بد از آب درمیاد ! اما به قول یه نفر که بعداً وبلاگش رو حذف کرد : وبلاگ یه وسیله است !
چشم نوشت۴: اون پستی که عنوانش رو به چند نفر گفتم افتاد واسه بعدها !
چه میخواهی غریبه ؟ اینجا چه میکنی ؟ به چه چیز چنین خیره شدهای ؟ ندیدی دستان کار نکردهای که پینه زده باشد ؟ خاک اینجا سخت است و من با دستان خود ، قبر خود را کندهام ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز چنین نگاه میکنی ؟ ندیدی چشمان خماری که از مستی خاک ، قرمز شده باشد ؟ خاک اینجا سخت است و ذرهای از آن چشمها را میبندد ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز چنین نگاه میکنی ؟ ندیدی بدنی لاغر که ورم کرده باشد ؟ خاک اینحا سخت است و سنگینی این سختی ، بدنها را فربه نشان میدهد ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
چه چیز گوشهایت را چنین مشتاق کرده ؟ ندیدی حنجرهای که از فریاد سکوتش ، تارهایش از هم گسسته باشند ؟ خاک اینجا سخت است و خدا کمی آنطرفتر بر بلندای خاکهای نرم ایستاده و برای درخواست در اینجا ، تنها باید فریادی از سکوت برآورد ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز خیره شدهای ؟ ندیدی استواری قامتی خمیده را ؟ خاک اینجا سخت است و سختیاش گاه قامت راستترین گورکنها را هم خم میکند ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز نگاه میکنی ؟ ندیدی پوستی که از حرارت سردی ماه چنین بسوزد ؟ خاک اینجا سخت است و مهتاب را همچون شعلههای خورشید بازتاب میکند ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز گوش میدهی ؟ نشنیدی آهی که در آن هزاران دعای خیر باشد ؟ خاک اینجا سخت است و هر آه از نفرین ، سختیاش را چندین برابر میکند ! اشتباه امدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز خیره شدهای ؟ ندیدی قبری چنین تنگ و تاریک ؟ اینجا خاکش سخت است و هرچه بیشتر بکنی ، جایت برای خوابیدن تنگتر میشود ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
غریبه بایست ! لحظهای فرصت میخواهم ! این خاکها را بر تنم بریز که هرچه بگذرد ، سختیاش بیشتر میشود ! بریز چراکه خاک اینجا سخت است و تنها گمشدگانی همچون تو گذرشان بر اینجاست ! بریز چراکه تا غریبه بعدی ساعتها راه است !
غریبه بایست ! قبل از رفتن ، فاتحهای بخوان ! خاک اینجا سخت است و تنها دورماندگانی چون تو از اینجا میگذرند و تا غریبه بعدی ساعتها راه است !
*******************
چشم نوشت ١ : .... و خواب مُردگان خفته را آشفتهتر سازد ....
چشم نوشت ٢ : فهمیدم درد رو از هر طرف بخونی درده !
چشم نوشت ٣ : ساعت ۴:۴٧ صبح ! بعد از ٣ شب بیخوابی تونستم بنویسم !
چشم نوشت ۴ : بعد از دیدن قبض تلفن جنگ جهانی سوم راه افتاد ! احتمالا بعد از قطع شدن تلفن ، کمتر و از کافی نت بهتون سر بزنم !
چه میکنی رفیق ؟ اینجا قبر من است ! اینجا آرامگاه من است ! بگیر آنطرف آن مبارک را ! چه میکنی ؟توالت عمومی کمی آنطرفتر است ! چرا بر قبر من میباری وجودت را ؟ اینکه تو میریزی نه گلاب است و نه بوی خوبی دارد ! بوی سالها رفاقتم با تو را میدهد ! بگیر آنطرفتر زیر این خاک ،که تو وجودت را بر آن میریزی، بدن نامعصوم من خوابیده است ! تنم به اندازه کافی بوی کافور میدهد ، تو با ادرارت طعم خود را به تنم نده ! اینجا قبر من است ، پس بگیر انطرفتر ابراز وجودت را ! در میان بوی ادرارت به یاد سالهای گذشته افتادم ، به یاد آن مدرسه و کلاس و دبیران ! به یاد آن ته کلاس که به جای نوشتن بر روی دفتر ، نوشتارمان بر روی میز و دیوار خودنمایی میکرد ! نوشتار برجسته که شایدهنوز هم باشد بر روی آن چوبها ! " محمد و وحید " !
بگیر آنطرف رفیق ! اینکه تو میریزی باعث شادی روح من نمیشود ! در میان بوی ادرارت به یاد سالهای گذشته افتادم ، به یاد قسمهای برادریمان ! به یاد کتکهایی که با هم خوردیم و اخراجهایی که به خندههایش میارزید ! به یاد پاره شدن برگههایمان بر سر جلسات افتادم ! به یاد آن نوشتار و یادگاری زیبا در دفتر دبیر تاریخ که بر جلوی اسممان نوشت : " آلت مرد گونه" !
بگیر آنطرف رفیق ! این باعث دوری موجودات از من نمیشود ! در میان بوی ادرارت به یاد سال گذشته افتادم ، به یاد یک سال دوری مدرسههایمان ! به یاد کلاسهای دیفرانسیلی که برای بودن با تو و کمک به تو کنسل شد ! به یاد یکی از اولین بستههای ته سفیدی که با هم کشیدیم ، یاد آنکه تو طاقت نیاوردی و سرگیجه بیهوشت کرد و من تا ٢٠ بدون وقفه ،برای بودن در حال تو ،رفتم !!
بگیر آنطرف رفیق ! این حتی جلوه خوبی برای تو نیز ندارد ! چه بدست میآوری از ادرار بر قبر من جز خرابی خودت در بین ناظران ؟! در میان بوی ادرارت به یاد روزهایی افتادم که نداشتم و اما در غم آنچه تو نداشتی هرچه داشتم دادم تا تو داشته باشی ! به یاد آن شبهایی افتادم که با هم و در کنار هم نمیخوابیدیم و جز خنده کار دیگرمان خنده بود ! یاد آنشب که در خیابان به خاطر تو زیر دست و پای نامردان مرد نوازش شدم !!
بگیر آنطرف رفیق ! اینکه میریزی برای من تمام میشود اما برای تو نه ! نمیدانم چرا در این بو به یاد بوی گل افتادم ! به یاد خواستنمان ! اینجا هم یک چیز خواستیم ! اما من برای دوست داشتن لحظهایات از عشق ابدی خود برای چند روز گذشتم ! اما چه کنم که عشق من ابدی بود و باید میشد و توان مخفی کردنش نبود ! اما حالا ببین آنچه تو لحظهای دوستش داشتی و من عمری عاشقش بودم با نیمه دیگرمان راحت است ! پس تمام کن هرچه بود ! در میان بوی ادرارت به یاد تهمتت به هوس لحظهای ات و به عشق ابدیم افتادم ! به یاد توهینت به من !
میبینی رفیق ، رفاقت ما از همان اول بوی ادرارت را میداد !
تمام شد نارفیق ؟ دیگر نداری ؟!!! اینجا تا حضور دیگران بوی حضور تو را خواهد داد ! علیرضا خواهد شست همه ابرازاتت را !!
ما روزی برادر بودیم نارفیق !
***********************
چشم نوشت ١ : ...و خواب مردگان خفته را آشفته تر سازد...
چشم نوشت ٢ : عدهای از دوستان به دلایل مختلف از جمله حرفهای ناشایست و خورد کردن اعصاب نداشتهام از اد لیست مسنجر و لینک وبلاگ حذف شدند ! و کاپتان از کانتکت همراه
چشم نوشت ٣ : سر این متن حدودا ٢٠ روز آشفته بودم اما الان با نوشتنش آروم شدم
اگر قلم بگذارد ، امشب از غمهایم خواهم نوشت ! خواهم نوشت از غمهایی که شیرینیاش حتی در زیر این خاک هم گلویم را میزند ! خواهم نوشت از سنگینی خاطراتی که سنگینی قبر را برایم سهل کرده ! خواهم نوشت اگر قلم بگذارد !
مینویسم از شبهای این قبرستان ! شبهایی که تنها انتظار روز شدن را میکشند ! شبهایی که با تمام بیداریهایش خواب واقعیت را بر دیدگان میآورد ! شبهایی که مردگان قبرهای خود را میگشایند ! مینویسم از روز این شبها ! روزهایی که به انتظار شب ، روشن و سوزان میدرخشد ! روزهایی که شاید واقعیتشان خوابی باشد بر چشمهای مردگان !
خواهم نوشت اگر قلم بگذارد ! مینویسم از ندای پشیمانی و از صوت گریه گناهکاران ! مینویسم از شادی نوادگان آتش ! مینویسم از صدای خوش آتش که حتی بعد از توبه هم مجذوبش میشوند توبهکاران ! مینویسم از صورت زیبای آتش ! مینوسم از شیطان !
خواهم نوشت اگر قلم بگذارد ! مینوسم از نوادگان شب ! مینویسم از جامهایی که گاه بالا میروند و بر خاک ریخته میشوند ! مینویسم از بزم شیطان ! مینویسم از طعم تلخ خون !
خواهم نوشت از فریبی که زندگان را میآزماید ! فریب آن صدای دلنشین که طنینش گوشها را نوازش میکند ! مینویسم از زیبایی آن شعلههای آتش که زیباییاش دل هرکس را میسوزاند و گاه خاکستر خوبیشان حسرت آن نگاه اشتباه را میخورد !
خواهم نوشت اگر قلم یاری کند ! مینویسم از خندههای تلخی که شیطان وجودم ، صبح و شب بر پیکر بیجانم میکند ! مینویسم از تمسخر شیطان ناتوان بر ناتوانیام از زندگی ! مینویسم از حسادت فرشته آتش بر فرشته خاکی ! مینویسم چراکه وقتی شیطان با آن طنین گوشنوازش از پوچی مرگم میخواند به عظمت مرگ بیصدایم پی میبرم !
خواهم نوشت اما گویی این نوشتن اجازهها میخواهد !
******************
چشم نوشت ١ : .... و خواب مُردگان خفته را آشفتهتر سازد ...
چشم نوشت ٢ : آقا محمد مُردن دل میخواد نه دلیل !
چشم نوشت ٣ : برا ثبت نام تکمیل ظرفیت من و علیرضا کلی برا هم ولخرجی کردیم ! من پیک سنجش خردیم به مبلغ ۶٠٠ تومن ! علی هم فیش بانکی من رو ریخت به مبلغ ١۴۵٠ تومن ! فک کنم تا مدتها سر زبونها باشیم ما ٢ تا ! البته من ضرر بیشتری کردم !!
****************
وقت زندگان : ممنون از هم دوستان که جمله گفتن :
اما بهترین جمله :
نبش قبر مثل باز کردن تمام گرههای فلسفی بیهوده است !
" فاحشه باکره "
آدرس رو لینک خواهم کرد !
اینجا من هستم و آرزوی مزار و حسرت فاتحه ! اینجا حتی جملهها هم با من غریبی میکنند ! اینجا چشمان خماری حسرت لحظهای خواب دارد ! اینجا دل میگوید و زبان مات میماند ! اینجا دلم از غریبی مینالد ! اینجا چشمانم از نگاهها خون است ! اینجا خانهام ، چالهای است تا در آن مچاله شوم و به انتظار فاتحهای ، چشمانم را بر هم بگذارم ، به امید آنکه اگر شب چشم گشودم همراه با مردگان دیگر هدیههایم را بشمارم و با آنها جام آمرزشم را سر بکشم !
اینجا ، روزها از گریه دروغین زندگان برای رفتگانشان بغضم میگیرد و شبها از شادی راستین این مردگان ، با شعف میگریم !
اینجا چشمانم به انتظار سراب واهی است ! اینجا انتظار است و انتظار ! انتظار چادر سیاهی که بر روی سنگ قبرم کشیده شود ! انتظار چشمان سیاهی که بغض کند ! انتظار قدمهای کفشی قرمز بر زیر چادر سیاه ! انتظار خش خش برگهایی که مستانه به دنبال چادر میآیند ! انتظار آن دستان گرم که اشکهایم را پاک کرد ! انتظار آن صورت زیبا که از ترس چشمهای بغض آلودم ، به زیر چادر پناه برد !
انتظار خندهای ، فاتحهای ، آمرزشی !
اما اینجا کسی نیست تا فاتحهاش تنم را بلرزاند ! اصلا اینجا فاتحهای نیست ! اینجا چادرها از دور میآیند ، یا نرسیده باز میگردند و یا به سادگی میگذرند ! اینجا چادرها سیاه است اما کفشها آن نیست ! اینجا چادرها سیاه است اما قدمها تند است ! اینجا چادرها سیاه است اما تنم را نمیلرزاند !
اینجا حتی سنگ قبری نیست تا جنازه متلاشی شدهام را مخفی کند !
اینجا قبرستان است ، دیار مردگان ، دیار آنهایی که روزی به سادگی گذشتند و روزی دیگر سخت به دنبال ردپایی ساده دویدند ! دیار آنهایی که روزی فراموش کردند و روزی دیگر آرزوی یادآوری خاطراتشان را داشتند ! اینجا قبرستان است ، دیار مردگان و شاید جایی برای فراموش شدگان !
***********************
چشم نوشت ١ : ... و خواب مُردگان خفته را آشفتهتر سازد ...
چشم نوشت ٢ : مجوز نبش قبرم رو گرفتن ! شاید به قبرستانی غریبتر منتقل شدم ! (یا به عبارتی ) : قایقم ساخته شد ( ساختند ) ، حالا فقط دنبال آب میگردم تا دورم کنند از این خاک غریب !
***************
وقت زندگان : یه جمله قشنگ در مورد نبش قبر بگین ! قشنگترین جمله با ذکر نام تو پست بعدی تو همین قسمت یعنی " وقت زندگان " اعلام میشه !
آری ! من مُردم ! آرام و بی صدا ! آنچنان بی صدا که حتی خود نیز ماه ها پس از مرگ آن را ، از بوی متعفن بدن پوسیدهام فهمیدم !
ببین ! ماههاست که روح من در آسمان معلق است ! ماههاست و خود ندانستم !
من میان لبهایت ، آن لحظه که بر روی هم برای لبخند نشستند ، مُردم ! باور نداری ؟! بزن اگر نمیتوانی سردی دستانم را لمس کنی ! بزن و ببین که دیگر خونی در بدن ندارم ! بزن تا یادگاری دیگری ، در کنار یادگاریهایت بر روی دستانم ، داشته باشم ! بزن تا هم تو لذت بیخونی و مرگم را بچشی ، هم من لذت زخم دیگرت را تحمل کنم !
خیالت راحت ! من ماههاست که مُردم ! اما بیصدا ! از رنگ بیرنگی صورتم میتوانی بفهمی ! از این همه لبخند فهمش آسان است ! ببین و بفهم که این مُرده متحرک است !
آری ! خدایم به چه زیبایی نشان داد که خداست ! ببین که خدایم ، آرزوی دوراهم را چگونه برآورده کرد !
آری ! چه خوب از قولم سرنپیچاندم ! ببین من مُردهام ! خیالت راحت ! من ماههاست که مُردهام !
باور نداری ؟! بزن و ببین که دیگر خونی در بدنم نیست ! تو دیدی که رگهایم خشکیدهاند ! دیدی که همچون دیگران نمُردم ! اگر باز هم باور نداری ، بزن و ببین !
به خدایی که خدای توست ، حتی مُردهها هم میتوانند بنویسند ! باور نداری ؟! بزن تا ببینی که یک مُرده هم مینویسد ! من به چه سادگی مُردم ! من میان لبخندهایت جان کندم ! صدای مرگم در میان صدای خندهات گم شد ، تا من از شنیدن صدای مرگ خود نیز محروم شوم ! از لذت جان کندن ! از لذت اشهد و وصیت !
آری ، من نامسلمان مُردم ! بدون اشهد ! شاید صدای اشهدم هم در میان صدای خندهات گم شد !
باور کن ! حتی یک مُرده هم میتواند بنویسد ! باور نداری ؟! استخوانهایم را ببین ، پوسیدهاند ! دستانم را ببین از شدت سردی میلرزند ! باور نداری ؟! بوی فاسد شدن بدنم را بشنو ! بوی تعفن میدهد ! قلبم را بو نکن ، همچنان بوی گل رزت را میدهد ! گلی که پرپر شد ، اما ، نگهش داشتم و نگاهش کردم ! برای قلبم ، هنوز آن گل زنده است و تا هست قلبم را بو نکن ! هنوز بوی تازگی میدهد !
من مُردهام ! اما هنوز سنگ قبری ندارم ! هر سنگی که دیدی سنگ قبر من است ! خواستی بر آن فاتحهای بخوان ! نخواستی هم بر روی آن نگاه کن ! نامم را خواهیی دید : مُرده مرداب !
*******************
پی نوشت : ... و خواب مُردگان خفته را آشفتهتر سازد ...
پیِ پی نوشت : پروفایل عوض شد ! خیلی برام مهم بود ! حتی با ذکر نام هم ازش استفاده نکنین !
پیِ پیِ پی نوشت : همه عزیزان و دوستانی که تبادل لینک کردن ، اسم وبلاگ عوض شد ! در نظر داشته باشین !

