در حال خود نیستم ! این جهان دیگر است ! آرام بخش است ! برگرداننده اعصاب یاقی ! مجری حس است ! چشم هایم را می بندم .... باز می کنم !
این آن جهانی نیست که آرامشم داد ! با اینکه چشمهایم نیمه باز است ، هیچ نمی بینم ! دیگر از آرامش دقایقی قبل خبری نیست ! اعصابی که دقایقی به خود آمده بود ، با گشودن چشمها ، باز از خود بی خود شد ! چشمهایم دیگر باز باز است ! این دود چیست ؟ گوی آتش درونم را خاموش کرده اند ! ریه هایم میسوزد ! آتش از ریههایم است ! با من چه کرده اند ؟ بستهای خالی جلوی پاهایم است ! انگشتان دستم بوی ناخوشایندی میدهد ! به یاد ندارم که چگونه به اینجا آمدم ! ...
با من چه کردهاند ؟! نه ! من با خود چه کردم ؟ ریه هایم میسوزد !!
چشم بر هم میگذارم !... باز میکنم ! اینجا آسمان است ! من پرواز میکنم ! با پرنده ها ! به روی ابرها ! چه عالیست ! چشمهایم را میبندم .... باز میکنم ! روی زمینم ! اما چرا با این حال و وضع ؟!! لیوان به گوشهای افتاده ! شیشه به گوشهای دیگر ! با من چه کردهاند ؟ نه ! من با خود چه کردم ؟! قسمتی از ذهن خاطرههایم بر دیدگانم میآید ! آری ...
پیک اول : سلامتی آنکه تمام هستی ام را امانت گرفت اما پس نداد ؛ پیک دوم : سلامتی آنکه رفت اما بازمیگردد ؛ پیک سوم : سلامتی آنکه آمد اما میرود ؛ پیک چهارم : سلامتی دشمنی که رفیق بود ؛ پیک پنجم : سلامتی رفیقی که دشمن بود ؛ پیک ششم : سلامتی آنکه در نبودم گریست ؛ پیک هفتم : سلامتی آنکه در نبودم تنها نماند ؛ پیک هشتم : سلامتی آنکه در بزرگی بچگی کرد؛ پیک نهم : سلامتی آنکه در بچگی بزرگی کرد ؛ پیک دهم : سلامتی آنکه سلامتیام را پیک زد ؛ پیک یازدهم : سلامتی ناسلامتی خودم ؛ پیک دوازدهم : سلامتی آنکه تنهایم گذاشت ؛ پیک سیزدهم : سلامتی آنکه صبور بود و صبر کرد ؛ پیک چهاردهم : سلامتی علیرضا ؛
پیک پانزدهم : سلامتی آن فرشتهای سبک بال که از روی شانههایم پر زد و بر شانهای دیگر نشست ؛ پیک شانزدهم : سلامتی علیرضا ؛
پیک هفدهم : سلامتی آنکه در تمام لحظهها مرقب فرشتهام بود ؛ پیک هجدهم : سلامتی علیرضا ....
باور کردنی نیست ، اما باورش لازم است ! باور کردنی نیست ، اما باورش باور کردنی است !!
با من چه کردهاند ؟! نه ! من با خود چه کردم ؟!!!!
**************************
پی نوشت : گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو
آنگه گویمت که دو پیمانه در کشم !!
پی ِ پی نوشت : از سهراب چیزی که به درد این پی نوشت بخوره یادم نبود ! سپردم به حافظ ! ٣ بار ، با ٣ تا دیوان مختلف همین شعر اومد ! حتما حکتی توشه !!!!
صدایی می آید ! گویی بین دو صدا محبوس شدم ! از این سو صدای شیون و فریاد می آید و آن سوی دیگر هل هله و شادی !
این سو ، همه جا و همه کس سیاه پوش شده اند ! قاب عکسی رو به دیوار است ! حتی نمیخواهند رویش را ببینند ! پس این ضجه چیست که به آسمان فرستاده اید ؟ شما که حتی روی از دست رفتهتان را نمیخواهید ببینید ، این ضجه چیست ؟ این گریه از برای کیست ؟ ... به جمعشان وارد شدم . هیچکدام به روی خود نیاوردند ! صورتهاشان سیاه بود ! چهرهشان لحظهای رعب را بر وارد کرد ! این چه جمعی است که حتی حضور گنگ مرا احساس نمیکنند ؟ از چشمان و نگاهشان ، فراموش کاریشان نمایان میشود ! چه خوار مردمانی هستند ! وای به حال مرده ! وای به حالش که در این جمع فراموشکاران زیست و مرد ! وای به حال من که اکنون در جمع هستم و گویی نیستم ! این جمع فراموشکاران است ! نکند من هم به ضیافت آنان دعوت شدم تا از فراموشکاریم برایم بگویند !
از این جمع میروم ! من از اینان نیستم ! جمع نامم را میخواند و می گرید ! اما هیچ کدام حضورم را نمیفهمد ! به راستی نام من چیست ؟
به سوی هل هله و شادی روان شدم ! با خود می گویم ، این جمع متفاوت است ! شادی در صدایشان خودنمایی میکند ! رفتم و رفتم ! هوایش گرم است ، شاید از حرارت شادیشان این چنین محیط گرم شده ! رفتم ، صدا نزدیک میشود ، اما محیط گرمتر ! این چه گرمایی است ؟ صدای هل هله نزدیکتر شد ! شاید با خبر آمدن من این چنین از خود بی خود شده اند ! چه خیال بیهودهای ! من کجای داستان زندگی ام برای جمعی شادی آوردم که به اینجا بیاورم ؟! اما من که به اینجا دعوت نشدم ! به در ورودی مجمع وارد شدم ! در گشوده شد ! این چه ضیافتی است ؟ ضیافت آتش و دود ؟! ضیافت خورشید ؟! نامم را برای ورود میخوانند ! اما نام من چیست ؟ بی اراده وارد میشوم ! آری من مردهام !! جهنمیان برای حضورم جشن گرفتهاند ! گویی با ورود من آتش آنها کمتر میشود ! گویی به آنها وعده دادهاند با حضور من آنها به بهشت برین میروند ! گویی همه هیزمهای آتش در مرکز پای من ریخته خواهد شد !
... آتش را شعله ور میسازند ! بی اختیار به آن وارد شدم ! نه ! آتشش از آنچه قبل در دل داشتم سوزانتر نیست ! اینجا بهشت من است ! ندا دادم : بسوزانیدم ، بسوزانید که من طلب بخشش نمیکنم ! چرا که از قبل سوختم و ناتوانیام را از آتشی که در دلم گذاشتید اعلام کردم ، اما شعله هایش را بر دلم روان ساختید ! بسوزانیدم ... بسوزانید ...
نامم را میخوانند ! اما به راستی نام من چیست ؟
*******************
پی نوشت : ریگی از روی زمین برداریم ، وزن بودن را احساس کنیم !
پی پی نوشت : فهمیدم متن بدون پی نوشت فایده نداره :دی
شب است و تاریک ! چراغ های خانه ها خاموش ! تاریکی سراسر این سرزمین را گرفته ! این چه سرزمینی است که به آن وارد شدم ؟ گویی خورشید هیچگاه بر این سرزمین نتابیده ! خیابان ها آشناست ... در خیابان ها چنان قدم میزنم ، گویی همه خیابان ها را از برم !
قدم میزنم و با خود زمزمه میکنم : هنوز برگ سوار حرف اول باد است ... برو به دنبال روشنایی !
قدم زنان به کوچه ای بن بست رسیدم ! جوانی را دیدم ، تارک بود و سرد ... اما قامتش آشنا ! ابتدای کوچه نشسته بود و به انتها می نگریست ! به او نزدیک شدم ، سوالی بر لبانم آمد ، گویی سخن را از لبان بسته ام خواند و گفت : چه جهان غمناک است ، وخدایی نیست ، و خدایی هست و خدایی ... بی گاه است ، ببوی و برو ، چهره زیبایی در خواب دگر بین !
پس به مسیر خود ادامه دادم و به حرفهای فکر کردم ! آری این جهان غمناک است ! ... رفتم و گذشتم ...
از خیابانی که انتهایی نداشت صدای فریادی بلند شد و جوانی لنگان لنگان آمد ، صورتش تاریک بود ... اما فریاد و قامتش آشنا ! به نزدیک شدم تا دلیل را بجویم ! به عقب رفت و دست خود را به علامت ایست بالا برد ! و ندا داد :در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم ، که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه . دورها آوایی است که مرا میخواند !
از او هم گذشتم ! اما نفهمیدم ! بیشه نور کجا و این تاریکی کجا ! بیشه نور در این سرزمین ؟! رفتم و گذشتم ...
به درخت های بی برگ و باری رسیدم که در این سیاهی خود نمایی میکرد ... جوانی مدهوش ، زیر درخت و بر روی نیمکت سنگی نشسته بود ، رنگ خون بر روی دستهایش جلوه میکرد ، صورتش تاریک بود ... اما خون و دست و قامتش آشنا ! خواستم کمکش کنم اما با نگاه بی میلش روبه رو شدم ، گفت : انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود و من هم رفتم !
پس باز هم رفتم و گذشتم ... این چه دلگیری بود !؟
بر سر کوچه کوتاهی رسیدم ، جوانی را دیدم به سجده رفته و در سجده ضجه میزد ، صورتش تاریک بود ... اما ضجه و قامتش آشنا ! قبله اش اشتباه بود ! خواستم راهنمایی اش کنم ، اما سریع برآشفت و گفت : من مسلمانم ، قبله ام یک گل سرخ ، جانمازم چشمه ، مهرم نور ، دشت سجاده من ، من وضو با تپش پنجره ها میگیرم ...
راهی شدم و گذشتم ...
به خانه ای رسیدم که در و دیوار نداشت و در آن جوانی را دیدم که شب زنده داری میکرد ، زاری میکرد و می گریست و از خدایش تقاضا میکرد ... صورتش تاریک بود ... اما خواسته و قامتش آشنا ! گوش کردم ، انتظاری نوسان داشت ، نگاهی در راه مانده بود و صدایی در تنهایی میگریست ! علت را جویا شدم گفت : گورستان به زندگی ام تابید . بازی های کودکی ام ، روی این سنگ های سیاه پلاسیدند . سنگها رو می شنوم : ابدیت غم ...
ایستادم و فکر کردم : به راستی قامت و ضجه و خواسته و خون و دست اینان آشنا بود ! اما این چه تاریکی است ؟؟
**************
پ نوشت : ندارد !
یکی از اتاق های دیوانه خانه :
در اتاق بسته است ! از پشت در صدای بحث سه نفر می آید ! از سوراخ در نگاه میکنم ! یکی از آنها خیلی شبیه خودم است ! اما من اینجا هستم !!! دیگری آرام و متین نشسته و آن یکی قدم میزند و اضطراب دارد !
صدایشان ضعیف است ! خودم را به در نزدیک کردم ! صدا ضعیف است ! گوشهایم را به در نزدیک کردم ! صدا ضعیف است ، اما شنیده میشود ! فقط صدای ضعیف را میشنوم !
- اسمت چیست ؟
- اسمم وحیده ! اما با خیلی از اسمها صدام میکنن ! وقتی بچه بودم دوست داشتم اسمم یکی از اسم هایی باشه که وقتی ولادت میشه تو مدرسه و مهد ، بهم جایزه بدن ! از اسم علی خوشم اومد . کله بابام رو خوردم تا اسمم رو بذاره علی ... لبخند نرمی بر روی لبان مرد مضطرب نشست !
وحید ادامه داد : اما هنوزم اسمم تو شناسنامه و بین دوستا و خونواده وحیده ! بزرگتر که شدم از اسم وحید خوشم اومد و بی خیال اسم های دیگه شدم !
مرد آرام لیوان اب را برداشت و با همان آرامش اعصاب خورد کنش ، خواست حرفی بزند اما باز هم وحید ادامه داد :
وقتی رفتم دبیرستان به خاطر حس و حال و خلقی که داشتم با اسم شرور همه جا معرفی شدم !
مرد مضطرب سر خود را به علامت تصدیق تکان داد ! و وحید ادامه داد :
اما دوره شیرین دبیرستان تموم شد و به این دوره یعنی پیش دانشگاهی رسیدم ! تا آذر همون اسم رو داشتم اما یه دفعه تغییر کرد ... تا بهمن احساس خوشبختی کردم واما بازم به معنای وحید احساس وحیدی می کردم ! اما تموم شد ، همه احساسام تموم شد ! پیش دوستام شدم بچه ! حتی پیش ... هم !
مرد مضطرب این داستان را از بر بود اما باز هم نشست به انتظار حرف و سخنی جدید ... نشست و گوش داد ! مرد آرام لیوان آب را بر روی میز گذاشت و با دقت گوش داد ! و باز هم وحید :
حالا هم که اسمم رو گذاشتین دیوونه ! مرد مضطرب اجازه صحبت خواست اما مرد آرام اجازه نداد ! مرد آرام گفت :
کی گفته اسمت شده دیوونه ؟
- قرار نیست همه حرفا زده بشه ! فهمیدم از رفتارتون ! از اینکه الان با این لباس اینجام !
- تو باید از هرچیزی که بهت گذشته بگذری !
- من خیلی وقته از خودم گذشتم !
مرد آرام با نگاهی غضبناک نگاهی به مرد مضطرب کرد و گفت : هرچی میخوای بگو ! هرچی ته دلته !
- ته دل من پره ! اما نمیشه به شماها گفت ! عشقم گفت من دیوونه نشدم ، پس نشدم ! خوشبختبش آرزوی منه ! من خواستم اون رو خوشبخت کنم و در کنارش احساس خوشبختی کنم ! اما حالا به درک وحید ! میخوام خوشبختی اون رو با دوتا چشام ببینم ! علیرضا صمیمی ترین دوستمه ! اون میتونه خوشبختش کنه ! بی خیال وحید و شرور و علی و دیوونه ! حداقل به آرزوم میرسم !
حالش بد بود و گریه میکرد ! ایستاد و راه افتاد ، در را باز کرد ! با او چشم در چشم شدم ! لبخندی زد و به سمت اتاقش راهی شد ! مرد آرام سرش را به صندلی اش تکیه داد و مرد مضطرب سر را بر روی دستان خود گذاشت ...
به راستی ظاهر او شبیه من بود ! اما او که بود ؟
یا بهتر ...... من کیستم ؟ به راستی من کیستم ؟
***************************************
یاد من باشد تنها هستم ، ماه بالای سر تنهایی است ...
*******
پی نوشت : این پست با قبلیا تفاوت داره !! اما قبول کنین دیگه ! پیش میاد :دی

