آری ! من مُردم ! آرام و بی صدا ! آنچنان بی صدا که حتی خود نیز ماه ها پس از مرگ آن را ، از بوی متعفن بدن پوسیدهام فهمیدم !
ببین ! ماههاست که روح من در آسمان معلق است ! ماههاست و خود ندانستم !
من میان لبهایت ، آن لحظه که بر روی هم برای لبخند نشستند ، مُردم ! باور نداری ؟! بزن اگر نمیتوانی سردی دستانم را لمس کنی ! بزن و ببین که دیگر خونی در بدن ندارم ! بزن تا یادگاری دیگری ، در کنار یادگاریهایت بر روی دستانم ، داشته باشم ! بزن تا هم تو لذت بیخونی و مرگم را بچشی ، هم من لذت زخم دیگرت را تحمل کنم !
خیالت راحت ! من ماههاست که مُردم ! اما بیصدا ! از رنگ بیرنگی صورتم میتوانی بفهمی ! از این همه لبخند فهمش آسان است ! ببین و بفهم که این مُرده متحرک است !
آری ! خدایم به چه زیبایی نشان داد که خداست ! ببین که خدایم ، آرزوی دوراهم را چگونه برآورده کرد !
آری ! چه خوب از قولم سرنپیچاندم ! ببین من مُردهام ! خیالت راحت ! من ماههاست که مُردهام !
باور نداری ؟! بزن و ببین که دیگر خونی در بدنم نیست ! تو دیدی که رگهایم خشکیدهاند ! دیدی که همچون دیگران نمُردم ! اگر باز هم باور نداری ، بزن و ببین !
به خدایی که خدای توست ، حتی مُردهها هم میتوانند بنویسند ! باور نداری ؟! بزن تا ببینی که یک مُرده هم مینویسد ! من به چه سادگی مُردم ! من میان لبخندهایت جان کندم ! صدای مرگم در میان صدای خندهات گم شد ، تا من از شنیدن صدای مرگ خود نیز محروم شوم ! از لذت جان کندن ! از لذت اشهد و وصیت !
آری ، من نامسلمان مُردم ! بدون اشهد ! شاید صدای اشهدم هم در میان صدای خندهات گم شد !
باور کن ! حتی یک مُرده هم میتواند بنویسد ! باور نداری ؟! استخوانهایم را ببین ، پوسیدهاند ! دستانم را ببین از شدت سردی میلرزند ! باور نداری ؟! بوی فاسد شدن بدنم را بشنو ! بوی تعفن میدهد ! قلبم را بو نکن ، همچنان بوی گل رزت را میدهد ! گلی که پرپر شد ، اما ، نگهش داشتم و نگاهش کردم ! برای قلبم ، هنوز آن گل زنده است و تا هست قلبم را بو نکن ! هنوز بوی تازگی میدهد !
من مُردهام ! اما هنوز سنگ قبری ندارم ! هر سنگی که دیدی سنگ قبر من است ! خواستی بر آن فاتحهای بخوان ! نخواستی هم بر روی آن نگاه کن ! نامم را خواهیی دید : مُرده مرداب !
*******************
پی نوشت : ... و خواب مُردگان خفته را آشفتهتر سازد ...
پیِ پی نوشت : پروفایل عوض شد ! خیلی برام مهم بود ! حتی با ذکر نام هم ازش استفاده نکنین !
پیِ پیِ پی نوشت : همه عزیزان و دوستانی که تبادل لینک کردن ، اسم وبلاگ عوض شد ! در نظر داشته باشین !
مرا صدا میکنند و نامم را میخوانند ! گویی وقت وداع با آتشی است که در دل دارم ! نامم را میخوانند ... گویی وقت درود و سلام بر آتش جهنمی است که برای خود تدارک دیدم ! نامم را میخوانند .... چه زود دیر شد ... ! من برای با وداع با این مردمان وقت میخواهم ! نامم را میخوانند : فلانی ! برای وداع با این دنیا به تو زمان کافی داده نشد ؟! وقت تنگ است ! بگوی و بیا ...
پس فریاد زدم تا صدایم را بشنوند :
مادرم ! ای مظهر پایداری !ای که آهت مرا در این جهان به آتش دل انداخت و در آن جهان به آتش هیزم ! بوسه بر موهای سفیدت میزنم ! میخواهم بروم به آتشی که با دستان خود هیزمش را جمع کردم !
پدرم ! سنگ صبور لحظههای غم ! ای مظهر غرور ! ای که کسی جز من نتوانست اشک از دیدگانت فرود آورد ! بوسه بر قامتت میزنم که در حین شکستگی ، استوار و راسخ ایستاده ! میخواهم بروم به آتشی که با دستان خود هیزمش را چیدم !
خواهرم ! ای مظهر بزرگی در کوچکی ! ای که برایم عزیز بودی ، اما مهرم را از گونههای خیست دریغ کردم ! بوسه بر چشمان معصومت میزنم ! میخواهم بروم به آتشی که با دستان خود هیزمش را آتش زدم !
برادرم ! ای مظهر مهربانی ! ای که سایه سنگینم همیشه بر بالای سرت بود ! بوسه بر گونههایت میزنم ! میخواهم بروم به آتشی که با دم خود در آن دمیدم !
برادرم ! ای مظهر پاکی و صداقت ! ای که سعی و کوششت بر خوبی من بود ! ای که همیشه برایم بهترین راهنما بودی ! بوسه بر پیشانی بلندت میزنم ! میخواهم بروم به آتشی که با آگاهی خود بود !
علیرضا ! خداحافظ !
فرشتهام ! ای عشق من ! ای مظهر تمام فضیلتهای دو عالم ! ای که در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشتی ! ای که به سادگی ، از سجدهام گذشتی ! بوسه بر چادرت میزنم که عطر زندگی را میدهد ! میخواهم بروم به آنجا که تو خواستی ! میخواهم بروم از آتشی که به دلم زدی !
***************************
پی نوشت : مرگ پایان کبوتر نیست . مرگ وارونه یک زنجره نیست . مرگ در ذهن اقاقی جاری است . .... . مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است ! ... . و همه میدانیم : ریههای لذت ، پر اکسیژن مرگ است !
پی ِپی نوشت : شاید ..... شاید که نه حتما !!!
پی ِ پی ِپی نوشت : یه کامنت واسه خودم میذارم ! دوست داشتی بخون ....
......مرگ .....
بدون تفکر تنها به دنبال موضوعی برای نوشتن می گردم ! ابتدا به فکر گفتگو با شیطان می افتم ! صدایی در درونم خوشحالی را مینماید ! اما به ناگاه به سویی خیره شدم ! صدای خدایم به گوش میرسد ! مرا میخواند ! گفتگو با شیطان متعصب بی خاصل است ! همان صدای خوشحالی ناله میکند ! نمیفهمم چه میگوید ! گوش هایم در برابر صدایش کر شده !!
بی وضو به سمت قرآن اتاق در حرکتم ! بی وضو استخاره خواهم کرد ! شاید انفعالی باشد ! بی هیچ محدودیت ! این صفحه هرچه آمد ، صحبت خداست با من ! صحبت خداست با من و نه با کس دیگر ! این صفحه را برای من نوشتهاند !
بی هیچ محدودیت بوسه بر قرآن میزنم و بی هیچ محدودیت آنرا میگشایم ! صفحه محدود است اما نوشتههایش نامحدود ! بی هیچ محدودیتی میخوانم و تفسیر میکنم !
بسم الله الرحمن الرحیم ؛ و چه جمله زیباییست که بی اختیار بر زبانم میآید ! خدایی که رحماان و رحیم است !
قل من یرزقکم من السماوات و الارض قل انا اوایاکم لعلی هدی او فی ضلال مبین ؛ آیا منم آن مشرک که دعوتش میکند ؟! کدام در هدایت یا ضلالتیم ؟ ما یا شما ! من از ابتدا در ضلالت چشمهای شیرینم بودم !
قل لا تسئلون عما اجرنا و لا نسئل عما تعملون ؛ کردار من ، درخور روح من است ! آتش من برای من است ! پس خود مسئول جرم خود خواهم بود !
قل یجمع بیننا ربنا ثم یفتح بیننا بالحق و هو الفتاح العلیم ؛ میگویم ! او گشاینده مشکلات و دانای اسرار است ! پس نیازی به گفتن درد درونم نیست ! تو خود عالمی بر تمام دردهای مخلوقت ! و میگشایی گرهام را به همان گونهای که رواست و خود میخواهم !
قل ارونی الذین الحقتم به شرکاء کلا بل هو الله العزیز الحکیم ؛ خالق و هادیام تو ! لال شود هرآنکه غیر از این گوید ! اما ناجیام آنکه خود بر بالینم فرستادی و خلق کردی ! اکنون همان ناجی به دست تو گرهام را میگشاید ! شریک تو نیست ! اما میخواهم شریک شادیهای من شود !
و ما ارسلناک الا کافة للناس بشیرأ و نذیرأ ولکن اکثر الناس لا یعلمون ؛ مگر قرارمان هنگام گشودن کتابت تنها صحبت با من نبود ؟ پس با من بگو ! وظیفهام را میدانم وظیفه همه بشارت و انذار است ! اما نشان بده دید بینایی که درست بشناسدت ! با آرمانهای راستین ! خدایی هستی ؛ که دخل و تصرفت ، در این دنیا ، به دست خود ماست ! قیامت ما هر آنگه که باشد ، قیامت ماست ! هرگونه که باشد ، روزی اتفاق میافتد و افتاده ! قیامتت راستین است همچون تو ! باشد که قبل از این قیامت راستین ، دعایم مستجاب گردد ! به وسیله تو دستهای زمینیات !
**************************
پی نوشت : سوره سبا ، آیه ٢٣ تا ٣١ ؛ آیات ٢٨ تا ٣١ مثل هم تفسیر شده !
پیِ پی نوشت : و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم . و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخنهای درشت ...

