بانو ، امروز هم همچون روزهای دیگر ، به انتظارت گذشت و نیامدی !فردا و فرداهایش هم به انتظارت عبور خواهند کرد و نخواهی آمد ! همچون دیروز و دیروزهایش که تنها حسرت فاتحهات را به امروز سپردند !
نازنین ، روزها در این قبرستان ، ذهنم در توهم حضورت سپری میشود و شبها با آرزویی خام ، به صبح بعد واگذار میشود !
بانو ، این روزها بدون تو حتی اشکها هم با من غریبی میکنند ، گویی نمیدانند که چگونه حلال شدند ! چه کسی میداند چه بر من گذشته جز تو و این اشکها ؟!!
بانو ، این روزها کوچهها و خیابانها هم به من چونانِ نابینایان نگاه میکنند !و یادشان نیست که من خود، بیناییم را در همینان برایت دادهام ! چه کسی میداند چه بر من گذشته ، جز تو این کوچهها ؟!!
بانو ، این روزها جمکران هم بدون تو دیگر جمکران نیست و بوی همان خشت و گِل را میدهد ! دلش برایت تنگ است ارباب ! چه کسی میداند چه بر من گذشته جز تو این جمکران ؟!!
بیوفا ، ماههاست که قصر زیبایت را از قبر محکوم به سکونِ من دور میکنی ! امید این قبرستان به نفس گرم توست و بعد از دوری تو زمستان آنرا فراگرفته !
نازنین ، ماههاست که با دیدن چادرت بر سر هرکس خیره میشوم تا تو را ببینم ! ماههاست که تشابهات را در صورت نامعصومها میجویم و شبها به یاد معصومیتت همه تشابهها را خط میزنم ! ماههاست که هرروز قاصدکم از کوی آرام و پرنعمتت خبر میآورد ! ماههاست که چشمان سرخم ، اربابش را ندیده است ! ماههاست که غریبهام !
بانو ، ای که وجود زردم ، فدای چشمان سیاهت شود ! ای که تمام خاک تنم ، قربات صافی و صداقتت شود ! ای که چشمان کاسه خونم به انتظارت ، لبریز گشته ! تو را قسم میدهم ! اگر روزی ، بعد از پوسیده شدن استخوانهایم ، بر بالین قبرِ بینوشتهام ، آمدی ، بخند که ناراحتیات قبرستانم را آتش میزند !
ارباب ، تنها یک نگاه از چشمانت میخواهم و نه فاتحه از لبانت ! تنها دقیقهای برای عمری !
بانو ، اگر آمدی آهسته برگرد که قبرستان ویرانم در پی قدمهایت آبادی شود ! تنها دقیقهای !
*************************
چشم نوشت١: ... مُردگان بیدارند ، بر من بنواز ...
چشم نوشت٢: آی اربــــاب ، دلــم آتـــــــــیش گرفته ...
چشم نوشت٣ : قبول دارم که در بعضی شرایط خاص نباید نوشت و در صورت نوشتن بد از آب درمیاد ! اما به قول یه نفر که بعداً وبلاگش رو حذف کرد : وبلاگ یه وسیله است !
چشم نوشت۴: اون پستی که عنوانش رو به چند نفر گفتم افتاد واسه بعدها !
چه میخواهی غریبه ؟ اینجا چه میکنی ؟ به چه چیز چنین خیره شدهای ؟ ندیدی دستان کار نکردهای که پینه زده باشد ؟ خاک اینجا سخت است و من با دستان خود ، قبر خود را کندهام ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز چنین نگاه میکنی ؟ ندیدی چشمان خماری که از مستی خاک ، قرمز شده باشد ؟ خاک اینجا سخت است و ذرهای از آن چشمها را میبندد ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز چنین نگاه میکنی ؟ ندیدی بدنی لاغر که ورم کرده باشد ؟ خاک اینحا سخت است و سنگینی این سختی ، بدنها را فربه نشان میدهد ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
چه چیز گوشهایت را چنین مشتاق کرده ؟ ندیدی حنجرهای که از فریاد سکوتش ، تارهایش از هم گسسته باشند ؟ خاک اینجا سخت است و خدا کمی آنطرفتر بر بلندای خاکهای نرم ایستاده و برای درخواست در اینجا ، تنها باید فریادی از سکوت برآورد ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز خیره شدهای ؟ ندیدی استواری قامتی خمیده را ؟ خاک اینجا سخت است و سختیاش گاه قامت راستترین گورکنها را هم خم میکند ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز نگاه میکنی ؟ ندیدی پوستی که از حرارت سردی ماه چنین بسوزد ؟ خاک اینجا سخت است و مهتاب را همچون شعلههای خورشید بازتاب میکند ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز گوش میدهی ؟ نشنیدی آهی که در آن هزاران دعای خیر باشد ؟ خاک اینجا سخت است و هر آه از نفرین ، سختیاش را چندین برابر میکند ! اشتباه امدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
به چه چیز خیره شدهای ؟ ندیدی قبری چنین تنگ و تاریک ؟ اینجا خاکش سخت است و هرچه بیشتر بکنی ، جایت برای خوابیدن تنگتر میشود ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان !
غریبه بایست ! لحظهای فرصت میخواهم ! این خاکها را بر تنم بریز که هرچه بگذرد ، سختیاش بیشتر میشود ! بریز چراکه خاک اینجا سخت است و تنها گمشدگانی همچون تو گذرشان بر اینجاست ! بریز چراکه تا غریبه بعدی ساعتها راه است !
غریبه بایست ! قبل از رفتن ، فاتحهای بخوان ! خاک اینجا سخت است و تنها دورماندگانی چون تو از اینجا میگذرند و تا غریبه بعدی ساعتها راه است !
*******************
چشم نوشت ١ : .... و خواب مُردگان خفته را آشفتهتر سازد ....
چشم نوشت ٢ : فهمیدم درد رو از هر طرف بخونی درده !
چشم نوشت ٣ : ساعت ۴:۴٧ صبح ! بعد از ٣ شب بیخوابی تونستم بنویسم !
چشم نوشت ۴ : بعد از دیدن قبض تلفن جنگ جهانی سوم راه افتاد ! احتمالا بعد از قطع شدن تلفن ، کمتر و از کافی نت بهتون سر بزنم !

