اینجا من هستم و آرزوی مزار و حسرت فاتحه ! اینجا حتی جملهها هم با من غریبی میکنند ! اینجا چشمان خماری حسرت لحظهای خواب دارد ! اینجا دل میگوید و زبان مات میماند ! اینجا دلم از غریبی مینالد ! اینجا چشمانم از نگاهها خون است ! اینجا خانهام ، چالهای است تا در آن مچاله شوم و به انتظار فاتحهای ، چشمانم را بر هم بگذارم ، به امید آنکه اگر شب چشم گشودم همراه با مردگان دیگر هدیههایم را بشمارم و با آنها جام آمرزشم را سر بکشم !
اینجا ، روزها از گریه دروغین زندگان برای رفتگانشان بغضم میگیرد و شبها از شادی راستین این مردگان ، با شعف میگریم !
اینجا چشمانم به انتظار سراب واهی است ! اینجا انتظار است و انتظار ! انتظار چادر سیاهی که بر روی سنگ قبرم کشیده شود ! انتظار چشمان سیاهی که بغض کند ! انتظار قدمهای کفشی قرمز بر زیر چادر سیاه ! انتظار خش خش برگهایی که مستانه به دنبال چادر میآیند ! انتظار آن دستان گرم که اشکهایم را پاک کرد ! انتظار آن صورت زیبا که از ترس چشمهای بغض آلودم ، به زیر چادر پناه برد !
انتظار خندهای ، فاتحهای ، آمرزشی !
اما اینجا کسی نیست تا فاتحهاش تنم را بلرزاند ! اصلا اینجا فاتحهای نیست ! اینجا چادرها از دور میآیند ، یا نرسیده باز میگردند و یا به سادگی میگذرند ! اینجا چادرها سیاه است اما کفشها آن نیست ! اینجا چادرها سیاه است اما قدمها تند است ! اینجا چادرها سیاه است اما تنم را نمیلرزاند !
اینجا حتی سنگ قبری نیست تا جنازه متلاشی شدهام را مخفی کند !
اینجا قبرستان است ، دیار مردگان ، دیار آنهایی که روزی به سادگی گذشتند و روزی دیگر سخت به دنبال ردپایی ساده دویدند ! دیار آنهایی که روزی فراموش کردند و روزی دیگر آرزوی یادآوری خاطراتشان را داشتند ! اینجا قبرستان است ، دیار مردگان و شاید جایی برای فراموش شدگان !
***********************
چشم نوشت ١ : ... و خواب مُردگان خفته را آشفتهتر سازد ...
چشم نوشت ٢ : مجوز نبش قبرم رو گرفتن ! شاید به قبرستانی غریبتر منتقل شدم ! (یا به عبارتی ) : قایقم ساخته شد ( ساختند ) ، حالا فقط دنبال آب میگردم تا دورم کنند از این خاک غریب !
***************
وقت زندگان : یه جمله قشنگ در مورد نبش قبر بگین ! قشنگترین جمله با ذکر نام تو پست بعدی تو همین قسمت یعنی " وقت زندگان " اعلام میشه !

