چه میکنی رفیق ؟ اینجا قبر من است ! اینجا آرامگاه من است ! بگیر آنطرف آن مبارک را ! چه میکنی ؟توالت عمومی کمی آنطرفتر است ! چرا بر قبر من میباری وجودت را ؟ اینکه تو میریزی نه گلاب است و نه بوی خوبی دارد ! بوی سالها رفاقتم با تو را میدهد ! بگیر آنطرفتر زیر این خاک ،که تو وجودت را بر آن میریزی، بدن نامعصوم من خوابیده است ! تنم به اندازه کافی بوی کافور میدهد ، تو با ادرارت طعم خود را به تنم نده ! اینجا قبر من است ، پس بگیر انطرفتر ابراز وجودت را ! در میان بوی ادرارت به یاد سالهای گذشته افتادم ، به یاد آن مدرسه و کلاس و دبیران ! به یاد آن ته کلاس که به جای نوشتن بر روی دفتر ، نوشتارمان بر روی میز و دیوار خودنمایی میکرد ! نوشتار برجسته که شایدهنوز هم باشد بر روی آن چوبها ! " محمد و وحید " !
بگیر آنطرف رفیق ! اینکه تو میریزی باعث شادی روح من نمیشود ! در میان بوی ادرارت به یاد سالهای گذشته افتادم ، به یاد قسمهای برادریمان ! به یاد کتکهایی که با هم خوردیم و اخراجهایی که به خندههایش میارزید ! به یاد پاره شدن برگههایمان بر سر جلسات افتادم ! به یاد آن نوشتار و یادگاری زیبا در دفتر دبیر تاریخ که بر جلوی اسممان نوشت : " آلت مرد گونه" !
بگیر آنطرف رفیق ! این باعث دوری موجودات از من نمیشود ! در میان بوی ادرارت به یاد سال گذشته افتادم ، به یاد یک سال دوری مدرسههایمان ! به یاد کلاسهای دیفرانسیلی که برای بودن با تو و کمک به تو کنسل شد ! به یاد یکی از اولین بستههای ته سفیدی که با هم کشیدیم ، یاد آنکه تو طاقت نیاوردی و سرگیجه بیهوشت کرد و من تا ٢٠ بدون وقفه ،برای بودن در حال تو ،رفتم !!
بگیر آنطرف رفیق ! این حتی جلوه خوبی برای تو نیز ندارد ! چه بدست میآوری از ادرار بر قبر من جز خرابی خودت در بین ناظران ؟! در میان بوی ادرارت به یاد روزهایی افتادم که نداشتم و اما در غم آنچه تو نداشتی هرچه داشتم دادم تا تو داشته باشی ! به یاد آن شبهایی افتادم که با هم و در کنار هم نمیخوابیدیم و جز خنده کار دیگرمان خنده بود ! یاد آنشب که در خیابان به خاطر تو زیر دست و پای نامردان مرد نوازش شدم !!
بگیر آنطرف رفیق ! اینکه میریزی برای من تمام میشود اما برای تو نه ! نمیدانم چرا در این بو به یاد بوی گل افتادم ! به یاد خواستنمان ! اینجا هم یک چیز خواستیم ! اما من برای دوست داشتن لحظهایات از عشق ابدی خود برای چند روز گذشتم ! اما چه کنم که عشق من ابدی بود و باید میشد و توان مخفی کردنش نبود ! اما حالا ببین آنچه تو لحظهای دوستش داشتی و من عمری عاشقش بودم با نیمه دیگرمان راحت است ! پس تمام کن هرچه بود ! در میان بوی ادرارت به یاد تهمتت به هوس لحظهای ات و به عشق ابدیم افتادم ! به یاد توهینت به من !
میبینی رفیق ، رفاقت ما از همان اول بوی ادرارت را میداد !
تمام شد نارفیق ؟ دیگر نداری ؟!!! اینجا تا حضور دیگران بوی حضور تو را خواهد داد ! علیرضا خواهد شست همه ابرازاتت را !!
ما روزی برادر بودیم نارفیق !
***********************
چشم نوشت ١ : ...و خواب مردگان خفته را آشفته تر سازد...
چشم نوشت ٢ : عدهای از دوستان به دلایل مختلف از جمله حرفهای ناشایست و خورد کردن اعصاب نداشتهام از اد لیست مسنجر و لینک وبلاگ حذف شدند ! و کاپتان از کانتکت همراه
چشم نوشت ٣ : سر این متن حدودا ٢٠ روز آشفته بودم اما الان با نوشتنش آروم شدم

