این قبرستان ، روزگاری متروک بود و من در این تابوت بزرگ ، غریب ! لیکن شب قبرگردی های قبرستانم ، مرده ای آشنا یافت که پیشتر از من ، به این متروک گاه تبعید شده بود !
تابوت بزرگ من ، اینجا ، زیر پای سگ های گرسنه زباله خور و تابوت کوچک هم قبر نشین ، کمی آنطرف تر ، زیر درخت های سبز و دید فاتحه خوانان !
هم قبرنشین میگوید از رضوان الهی و محمدی اش که به پای درستکاری اش در دنیای زندگان قسمتش نشد اما احساسش کرد !
گاه صدای خُرخُرهایش ، گوش سگهای ولگرد قبرستان را کر میکند و گاه در خواب نغمه زیبای آرامش را زمزمه میکند !
گاه چنان آرام میگیرد که شک میکنم که قلب فرسوده اش میزند ، اما با کمی تامل در خوابش یقین میکنم که هنوز ، صبح این قبرستان را خواهد دید .
هم قبرنشین در اوقات هم تابوتی ، صاحب تابوت را تنها نمیگذارد و پا به پا شاخه نور خاموش میکند !
هم قبرنشین آنقدر دوست داشتنی است که فاتحه خوانان ، چنان دست بر روی قبرش میگذارند و فشار میدهند که سنگ قبر به شکم باد کرده اش فشار می آورد و سنگ های فرش شده زیر بندش به مقعدش فرو میروند !
بی شک برای او نباید فاتحه خواند که او زنده وار، مرده است ! بر من فاتحه اش را خوان که از دستش روزی هزار بار میمیرم !
هم قبر نشین ساده و بی آزار من : رسول !
*******************
چشم نوشت 1 : خواب مردگان خفته را آشفته تر سازد .
چشم نوشت 2 : رضوان محمدی یه شخصیته !
چشم نوشت 3 :این هم یه آپ !
شک دارم که کامنت دونی رو باز بذارم ! اما باز میذارم ! زیاد انتظاری هم از همه ندارم !!
راستی نظر خصوصی ندارین البته تا اطلاع ثانوی !

