یکی از اتاق های دیوانه خانه :
در اتاق بسته است ! از پشت در صدای بحث سه نفر می آید ! از سوراخ در نگاه میکنم ! یکی از آنها خیلی شبیه خودم است ! اما من اینجا هستم !!! دیگری آرام و متین نشسته و آن یکی قدم میزند و اضطراب دارد !
صدایشان ضعیف است ! خودم را به در نزدیک کردم ! صدا ضعیف است ! گوشهایم را به در نزدیک کردم ! صدا ضعیف است ، اما شنیده میشود ! فقط صدای ضعیف را میشنوم !
- اسمت چیست ؟
- اسمم وحیده ! اما با خیلی از اسمها صدام میکنن ! وقتی بچه بودم دوست داشتم اسمم یکی از اسم هایی باشه که وقتی ولادت میشه تو مدرسه و مهد ، بهم جایزه بدن ! از اسم علی خوشم اومد . کله بابام رو خوردم تا اسمم رو بذاره علی ... لبخند نرمی بر روی لبان مرد مضطرب نشست !
وحید ادامه داد : اما هنوزم اسمم تو شناسنامه و بین دوستا و خونواده وحیده ! بزرگتر که شدم از اسم وحید خوشم اومد و بی خیال اسم های دیگه شدم !
مرد آرام لیوان اب را برداشت و با همان آرامش اعصاب خورد کنش ، خواست حرفی بزند اما باز هم وحید ادامه داد :
وقتی رفتم دبیرستان به خاطر حس و حال و خلقی که داشتم با اسم شرور همه جا معرفی شدم !
مرد مضطرب سر خود را به علامت تصدیق تکان داد ! و وحید ادامه داد :
اما دوره شیرین دبیرستان تموم شد و به این دوره یعنی پیش دانشگاهی رسیدم ! تا آذر همون اسم رو داشتم اما یه دفعه تغییر کرد ... تا بهمن احساس خوشبختی کردم واما بازم به معنای وحید احساس وحیدی می کردم ! اما تموم شد ، همه احساسام تموم شد ! پیش دوستام شدم بچه ! حتی پیش ... هم !
مرد مضطرب این داستان را از بر بود اما باز هم نشست به انتظار حرف و سخنی جدید ... نشست و گوش داد ! مرد آرام لیوان آب را بر روی میز گذاشت و با دقت گوش داد ! و باز هم وحید :
حالا هم که اسمم رو گذاشتین دیوونه ! مرد مضطرب اجازه صحبت خواست اما مرد آرام اجازه نداد ! مرد آرام گفت :
کی گفته اسمت شده دیوونه ؟
- قرار نیست همه حرفا زده بشه ! فهمیدم از رفتارتون ! از اینکه الان با این لباس اینجام !
- تو باید از هرچیزی که بهت گذشته بگذری !
- من خیلی وقته از خودم گذشتم !
مرد آرام با نگاهی غضبناک نگاهی به مرد مضطرب کرد و گفت : هرچی میخوای بگو ! هرچی ته دلته !
- ته دل من پره ! اما نمیشه به شماها گفت ! عشقم گفت من دیوونه نشدم ، پس نشدم ! خوشبختبش آرزوی منه ! من خواستم اون رو خوشبخت کنم و در کنارش احساس خوشبختی کنم ! اما حالا به درک وحید ! میخوام خوشبختی اون رو با دوتا چشام ببینم ! علیرضا صمیمی ترین دوستمه ! اون میتونه خوشبختش کنه ! بی خیال وحید و شرور و علی و دیوونه ! حداقل به آرزوم میرسم !
حالش بد بود و گریه میکرد ! ایستاد و راه افتاد ، در را باز کرد ! با او چشم در چشم شدم ! لبخندی زد و به سمت اتاقش راهی شد ! مرد آرام سرش را به صندلی اش تکیه داد و مرد مضطرب سر را بر روی دستان خود گذاشت ...
به راستی ظاهر او شبیه من بود ! اما او که بود ؟
یا بهتر ...... من کیستم ؟ به راستی من کیستم ؟
***************************************
یاد من باشد تنها هستم ، ماه بالای سر تنهایی است ...
*******
پی نوشت : این پست با قبلیا تفاوت داره !! اما قبول کنین دیگه ! پیش میاد :دی

