شب است و تاریک ! چراغ های خانه ها خاموش ! تاریکی سراسر این سرزمین را گرفته ! این چه سرزمینی است که به آن وارد شدم ؟ گویی خورشید هیچگاه بر این سرزمین نتابیده ! خیابان ها آشناست ... در خیابان ها چنان قدم میزنم ، گویی همه خیابان ها را از برم !

     قدم میزنم و با خود زمزمه میکنم : هنوز برگ سوار حرف اول باد است ... برو به دنبال روشنایی !

 قدم زنان به کوچه ای بن بست رسیدم ! جوانی را دیدم ، تارک بود و سرد ... اما قامتش آشنا ! ابتدای کوچه نشسته بود و به انتها می نگریست ! به او نزدیک شدم ، سوالی بر لبانم آمد ، گویی سخن را از لبان بسته ام خواند و گفت : چه جهان غمناک است ، وخدایی نیست ، و خدایی هست و خدایی ... بی گاه است ، ببوی و برو ، چهره زیبایی در خواب دگر بین !

پس به مسیر خود ادامه دادم و به حرفهای فکر کردم ! آری این جهان غمناک است ! ... رفتم و گذشتم ...

از خیابانی که انتهایی نداشت صدای فریادی بلند شد و جوانی لنگان لنگان آمد ، صورتش تاریک بود ... اما فریاد و قامتش آشنا ! به نزدیک شدم تا دلیل را بجویم ! به عقب رفت و دست خود را به علامت ایست بالا برد ! و ندا داد :در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم ، که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه . دورها آوایی است که مرا میخواند !

 از او هم گذشتم ! اما نفهمیدم ! بیشه نور کجا و این تاریکی کجا ! بیشه نور در این سرزمین ؟! رفتم و گذشتم ...

 به درخت های بی برگ و باری رسیدم که در این سیاهی خود نمایی میکرد ... جوانی مدهوش ، زیر درخت و بر روی نیمکت سنگی نشسته بود ، رنگ خون بر روی دستهایش جلوه میکرد ، صورتش تاریک بود ... اما خون و دست و قامتش آشنا ! خواستم کمکش کنم اما با نگاه بی میلش روبه رو شدم ، گفت : انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود و من هم رفتم !

 پس باز هم رفتم و گذشتم ... این چه دلگیری بود !؟

 بر سر کوچه کوتاهی رسیدم ، جوانی را دیدم به سجده رفته و در سجده ضجه میزد ، صورتش تاریک بود ... اما ضجه و قامتش آشنا ! قبله اش اشتباه بود ! خواستم راهنمایی اش کنم ، اما سریع برآشفت و گفت : من مسلمانم ، قبله ام یک گل سرخ ، جانمازم چشمه ، مهرم نور ، دشت سجاده من ، من وضو با تپش پنجره ها میگیرم ...

راهی شدم و گذشتم ...

 به خانه ای رسیدم که در و دیوار نداشت و در آن جوانی را دیدم که شب زنده داری میکرد ، زاری میکرد و می گریست و از خدایش تقاضا میکرد ... صورتش تاریک بود ... اما خواسته و قامتش آشنا ! گوش کردم ، انتظاری نوسان داشت ، نگاهی در راه مانده بود و صدایی در تنهایی میگریست ! علت را جویا شدم گفت : گورستان به زندگی ام تابید . بازی های کودکی ام ، روی این سنگ های سیاه پلاسیدند . سنگها رو می شنوم : ابدیت غم ...

ایستادم و فکر کردم : به راستی قامت و ضجه و خواسته و خون و دست اینان آشنا بود ! اما این چه تاریکی است ؟؟

**************

پ نوشت : ندارد !

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۸ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط مُرده مرداب فاتحه ها ()