صدایی می آید ! گویی بین دو صدا محبوس شدم ! از این سو صدای شیون و فریاد می آید و آن سوی دیگر هل هله و شادی !

این سو ، همه جا و همه کس سیاه پوش شده اند ! قاب عکسی رو به دیوار است ! حتی نمیخواهند رویش را ببینند ! پس این ضجه چیست که به آسمان فرستاده اید ؟ شما که حتی روی از دست رفته‌تان را نمی‌خواهید ببینید ، این ضجه چیست ؟ این گریه از برای کیست ؟ ... به جمعشان وارد شدم . هیچ‌کدام به روی خود نیاوردند ! صورتهاشان سیاه بود ! چهره‌شان لحظه‌ای رعب را بر وارد کرد ! این چه جمعی است که حتی حضور گنگ مرا احساس نمیکنند ؟ از چشمان و نگاهشان ، فراموش کاریشان نمایان میشود ! چه خوار مردمانی هستند ! وای به حال مرده ! وای به حالش که در این جمع فراموشکاران زیست و مرد ! وای به حال من که اکنون در جمع هستم و گویی نیستم ! این جمع فراموش‌کاران است ! نکند من هم به ضیافت آنان دعوت شدم تا از فراموش‌کاریم برایم بگویند !

از این جمع میروم ! من از اینان نیستم ! جمع نامم را میخواند و می گرید ! اما هیچ کدام حضورم را نمیفهمد ! به راستی نام من چیست ؟

  به سوی هل هله و شادی روان شدم ! با خود می گویم ، این جمع متفاوت است ! شادی در صدایشان خودنمایی میکند ! رفتم و رفتم ! هوایش گرم است ، شاید از حرارت شادیشان این چنین محیط گرم شده ! رفتم ، صدا نزدیک میشود ، اما محیط گرمتر ! این چه گرمایی است ؟ صدای هل هله نزدیکتر شد ! شاید با خبر آمدن من این چنین از خود بی خود شده اند ! چه خیال بیهوده‌ای ! من کجای داستان زندگی ام برای جمعی شادی آوردم که به اینجا بیاورم ؟! اما من که به اینجا دعوت نشدم ! به در ورودی مجمع وارد شدم ! در گشوده شد ! این چه ضیافتی است ؟ ضیافت آتش و دود ؟! ضیافت خورشید ؟! نامم را برای ورود می‌خوانند ! اما نام من چیست ؟ بی اراده وارد می‌شوم ! آری من مرده‌ام !! جهنمیان برای حضورم جشن گرفته‌اند ! گویی با ورود من آتش آن‌ها کمتر میشود ! گویی به آن‌ها وعده داده‌اند با حضور من آن‌ها به بهشت برین میروند ! گویی همه هیزم‌های آتش در مرکز پای من ریخته خواهد شد !

 ... آتش را شعله ور میسازند ! بی اختیار به آن وارد شدم ! نه ! آتشش از آنچه قبل در دل داشتم سوزان‌تر نیست ! اینجا بهشت من است ! ندا دادم : بسوزانیدم ، بسوزانید که من طلب بخشش نمی‌کنم ! چرا که از قبل سوختم و ناتوانی‌ام را از آتشی که در دلم گذاشتید اعلام کردم ، اما شعله هایش را بر دلم روان ساختید ! بسوزانیدم ... بسوزانید ...

نامم را می‌خوانند ! اما به راستی نام من چیست ؟

*******************

پی نوشت : ریگی از روی زمین برداریم ، وزن بودن را احساس کنیم !

پی پی نوشت : فهمیدم متن بدون پی نوشت فایده نداره :دی

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱۳ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط مُرده مرداب فاتحه ها ()